تبليغاتX
پرده شیشه ای

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

حرف هایی برای نگفتن

مدتی قبل تصمیم گرفتم در مورد شاهکار استنلی کوبریک بنویسم و البته تصمیمم جدی بود.اما متاسفانه با مشکلات زیادی مواجه شدم.اول نشستم برای چندمین بار فیلم را نگاه کردم و برای صحنه به صحنه ی آن یادداشت هایی را بر روی کاغذی نوشتم.اما بعد از اتمام فیلم نتوانستم هیچ ربطی بین نوشته هایم پیدا کنم.دنبال چندین کتاب گشتم.بعضی هایش پیدا شد و اکثرش در دسترس نبود.یکی از اساتید دانشگاه در رشته ی ادبیات را گیر آوردم و در مورد نماد های مختلف سوال پیچش کردم.اما او هم نتوانست کمک زیادی به من بکند
بار دیگر فیلم را نگاه کردم.لذت می بردم.با این که می دانستم نادانسته هایم درموردش خیلی زیاد است.

زندگی یعنی لذت

اصولاً دو نوع کارگردان داریم:کارگردانی که به جذابیّت اهمیّت می دهد و کارگردانی که جذابیّت براش اهمیّتی ندارد.و باز می توانیم کارگردان هایی را که به جذابیّت اهمیّت می دهند را به دو گروه تقسیم کنیم:کارگردان هایی که هدفشان فقط جذب مخاطب است.کارگردان هایی که هدفشان از جذب کردن مخاطب رساندن پیامی مهم است.و استنلی کوبریک جز این گروه است
کوبریک تا آن جایی که من می دانم همه ی کارهاش اقتباسی بوده است.مثلا در فیلم درخشش,کوبریک از نویسنده ای به نام استفن کینگ استفاده می کند.نویسنده ای نام آشنا که به فروش خیلی اهمیّت می دهد و اصولاً می نویسد تا صاحب شهرت شود و نه چیز دیگر.
در واقع کوبریک پیام بسیار مهمّش را در داخل داستان یک نویسنده ی پرطرفدار جاگذاری کرده. او به موسیقی فیلمش اهمیّت زیادی می داد. معمولاً از موسیقی های مشهور و از قبل آماده استفاده می کرد.گاهی ساعت ها می نشست و برای قسمتی خاص از فیلم چندین موسیقی مختلف را امتحان می کرد تا بالاخره بهترینش را انتخاب کند کم تر از بازیگران گم نام کمک گرفت.به گونه ای که در آخرین فیلمش از دو بازیگر جنجالی استفاده کرد.دو بازیگری که شایعه ی مشکلات خانوادگی شان همه جا پیچیده بود و کوبریک به عمد آن دو را برای فیلمش انتخاب کرد.
روی بازی بازیگرانش وسواسی دیوانه کننده داشت.طوری که تام کروز بعدهای می گوید گاهی تا مرز دیوانگی پیش می رفته.این کارگردان وسواسی از کروز در این فیلم بازیگری ساخت که شاید خود کروز هم از خودش چنین انتظاری نداشت.قاعدتاً بازی گرفتن از کروز خیلی آسان تر از کار با محمدرضا گلزار نیست.و چه می کند این کوبریک با کارگردانی بی نظیرش.
موسیقی گلچین,داستانی عامه پسند,بازیگرانی مشهور همه و همه نشان دهنده ی دقّت کوبریک به جذب مخاطب است.امّا مهم آن جاست که آیا مخاطب می تواند سهم خودش را از فیلم بگیرد؟

سفر به درون

فیلم چشمان باز-بسته بر اساس داستانی از نویسنده ای که از طرفداران فروید بوده ساخته شد.پس تقریبً موضوع فیلم باید واضح باشد:ضمیر ناخوداگاه
فیلم پر از نماد است.نماد هایی که می تواند چندین معنی و هدف مختلف داشته باشد.از نخستین نمای فیلم می توان11 برداشت مختلف داشت.آینه ای که در ابتدا و صحنه ی عشق بازی فیلم دیده می شود,رنگ قرمز و آبی در سرتاسر فیلم,ماسک ها,درخت کریسمس,تاسی و یا ریزش مو,رمز ورود به مهمانی و و و همه نماد هایی هستند در سرتاسر فیلم که کاملا واضح هستند امّا واقعاً هدف کارگردان از این نماد ها چیست؟قرمز نماد خشونت و آشفتگی و شهوت است و در مقابل آن آبی نماد معصومیت و آرامش است.حالا بیایید ببینیم در کدام قسمت های فیلم از چنین رنگ هایی استفاده شده است.
در قسمتی از فیلم که الیس با شوهرش در حال بحث هستند.پشت دکترهارفورد قرمز است و پشت الیس مخلوطی از قرمز و آبی.در ساختمانی که دختر ر.و.س.پ.ی در آن زندگی می کند قرمز است.رنگ در ورودی قصر آبی است.درخت کریسمس مخلوطی از هر دو رنگ است که گاهی رنگ قرمز با این که وجود دارد کم رنگ تر به نظر می رسد(وجود معصومیّت ظاهری و آشفتگی باطنی؟؟!!) و گاهی بالعکس.پتویی که روی مرد مرده کشیده شده به رنگ آبی است.

eyes wide shutاستنلی کوبریک در فیلم چشمان باز-بسته ،از ریزش مو هدف خاصّی دارد.در دوران گذشته داشتن مو زیاد نشان دهنده ی قدرت بوده آیا ریزش مو می تواند نشان دهنده ی کاهش قدرت باشد؟در این فیلم مردی که دکتر را تعقیب می کرد,زیگلر,دهنده ی نامه و بادی گارد ها تاس هستند و فروشنده ی لباس از ریزش مو می نالد.زیگلر به ظاهر دارای ثروت و قدرت زیادی است.بادی گارد ها ظاهراً قوی هیکل هستند.فروشنده ی لباس در نگاه اوّل مردی غیرتی است.امّا به واقع و به لحاظ درونی هم این چنین است؟آیا زیگلر قدرت و ثروتش واقعی است یا این که او هم مافوقی دارد و در درونش از او وحشت دارد و مجبور است به خاطر او دروغ بگوید؟فروشنده ی لباس در واقعیّت فاقد غیرت است و......پس ریزش مو می تواند نماد ضعف روحی در کسانی باشد که ظاهراً قدرتمند و غیرتی هستند

 

کوبریک با نشان دادن فروشنده ی لباس با لهجه ای متفاوت-فکر می کنم روسی بود-و همین طور نشان دادن دو مرد چینی می خواهد پا را فرا تر از امریکا ببرد و این موضوع را خاص مردمان امریکا نداند.
کشف نماد ها و فهمیدن معنی دقیق آن ها در این اثر پیچیده کاری دشوار است و به عقیده ی من نمی شود معنی همه ی آن ها را با قاطعیّت بیان کرد
حتّی خود کارگردان هم می داند که فهمیدن اثر او کار آسانی نیست.برای همین می بینیم که در بیش تر صحنه ها دوربین یا ثابت است یا بسیار آرام حرکت می کند.دکترهارفورد در بیش تر وقت ها جمله هایش را چندین بار تکرار می کند تا به بیننده وقت کافی برای فکر کردن بدهد

یکی از نکته هایی که قطعا  مورد نظر کارگردان بوده فراهم شدن موقعیّت ها برای کسانی که در دل آروزیش را دارند است.بلافاصله بعد از آن که الیس ماجرای افسر نیروی دریایی را برای همسرش تعریف می کند زنگ تلفن می خورد و دکترهارفورد مجبور می شود خانه را ترک کند.امّا قطعاً با موضوعی که برایش تعریف شده هدفی جز مقابل به مثل ندارد.دقایقی بعد دکتر دقیقا در مقابل زنی قرار می گیرد با خصوصیّات مشابه همسرش.یعنی حاضر است به خاطر دکتر دست از نامزد خود بکشد و با او به هرجای که او اراده کند برود(شباهت ماهیّتی همه ی انسان ها!؟دقّت کنید به عروسک بَبر در خانه ی زن ر.و.س.پ.ی و شباهتش با عروسک بَبری که در قسمت پایانی در کنار الیس دیده می شود)
یا در مهمانی ابتدایی فیلم زن وقتی می بیند که شوهرش با چند تا مانکن مشغول گپ زدن است و بعد ناگهان ناپدید می شود احتمالاً فکر مقابل به مثل برایش به وجود می آید و بعد با پیشنهاد آن مرد مواجه می شود.

 جدا از جنبه های روان شناسی فیلم که بیش تر مربوط به حال و هوای درونی بشر و بنیادِ خانواده است.قطعاً اهدافِ سیاسی نیز در این فیلم نادیده گرفته نشده است.اشاره می کنم به دیالوگ زیگلر در قسمت های پایانی فیلم که به دکتر می گوید اگر کسانی که آن جا حضور داشتند را می شناختی........
مهمانی فیلم می تواند نشان دهنده ی مهمانی های فراماسونری هایی باشد که کلّه گنده ها در آن حضور پیدا می کنند و لذّت های دنیوی را به عجیب ترین شکل ممکن برای خود فراهم می کند.این مهمانی که  نحوه ی فیلم برداری بعضی قسمت های آن به گونه ای است که انگار فیلم بردار به صورت مخفی فیلم می گیرد و کسی از حضورش خبر ندارد نشان دهنده ی آن است که هدف کارگردان رو کردن دست کلّه گنده های سیاست و آن هایی ست که ماسک به صورت می زنند تا شناخته نشوند و در پشت آن ماسک هر کثافت کاری که می خواهند انجام می دهند.
و جالب است که رمز ورود به مهمانی بسیار شبیه کلمه ای با معنی وفاداری است.

کوبریک کمی بعد از تدوینِ نهاییِ فیلم درگذشت.عدّه ای معتقدند شاید تغییراتی در فیلم داده می شد و فیلم با جمله ی عجیبِ الیس به پایان نمی رسید.با این حال فیلم یک شاهکار است.پر از راز و رمز هایی که کشف همه ی آن ها زمان خیلی زیادی می برد.هر بار که فیلم را می بینم کاملاً برایم جدید است و پر از نکته هایی ست که برای اوّلین بار آن هارا می بینم.هیچ نقصی در کارِ استاد نیست.همه چیز عالی است.فیلم برداری حرف ندارد.کاملاً هماهنگ با مفاهیم درونی فیلم است.مثلاً در نمای ابتدایی حالت فیلم برداری به گونه ای ست که انگار دزدکی گرفته شده.انتخاب بازیگر کاملاً حساب شده و با وسواسی خاص صورت گرفته.مثلاً تمام زن های فیلم از دکتر هارفورد قد بلند تر هستند.یا مندی قیافه ای کاملا خشک و جدّی دارد طوری که جسدش با چشمان باز فرق زیادی با زنده اش ندارد.

 چشمان باز بسته یا چشمان کاملا بسته؟به اعتقاد من چشمان باز بسته صحیح است چون چنین چشمانی توان دیدن همه چیز را ندارند.در واقع فقط بعضی چیز ها را می توانند ببینند.استنلی کوبریک می خواست نگاهی عمیق تر به وجود آدمی و زندگانی عجیب او داشته باشد.به اعتقاد من با این فیلم تا حدّ زیادی به هدفش نزدیک شد.
 

تماشای آنونس(trailer)فیلم 00:01:23

                                                                                            دیوید

نوشته شده توسط دیوید در 3 AM |  لینک ثابت   •